تبليغاتX
به نام ایزد پاک

به نام ایزد پاک

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است

خدانگهدار

 

دوستان همراه این وبلاگ از این تاریخ به بعد ۶/۹/۱۳۸۵

به روز نخواهد شد.

            

           موفق باشید

                              در پناه حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10 PM  توسط شقایق  | 

ذهن همچون ساعتي پيوسته درحال کار کردن است و بايد هر روز با انديشه هاي خوب آن را کوک کرد

 چشمانت بسان امواج دريا

پر از تلاطم اشک است و دلت همچو درختي تنها اسير حمله هاي وحشي باد گشته.

خودت را درياب خوب من

تو ميتواني

بنگر که سعادت در دستانت و عشق بر لبانت جاريست. بپذير که توانايي که بينايي.         

از گذشته مگو و به آينده منگر . اکنون را درياب انتها را آغاز کن.

نقطه اي بگذار و از سر خط بنويس. يادت باشد که خيلي زود دير ميشود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10 PM  توسط شقایق  | 

زبان خود را پیوسته پاک و راستگو نگه دارید زیرا نمونه اندیشه و روحیه شخص زبان اوست .

 

آیا می دانید بشر در مقابل ای همه لطف و مرهمت خداوند به چه وامدار است ؟

وظیفه

در راه وظیفه شناسی اولین قدم خود شناسی است .

 

ای بشر:

 

اگر خود به داد خویشتن نرسی کس به فریاد تو نخواهد رسید ؛ اگربا تفکر و اندیشه خویشتن بیدار نشوی ؛ اندرز کس تو را بیدار و آگاهت  نخواهد کرد .

هم خود راهنمای خویشتن باش .

علی علیه السلام

نهج البلاغه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8 AM  توسط شقایق  | 

فرودآ اي عزيز دل که من از نقش غير تو ***سراي ديده با اشک ندامت شست و شو کردم

 

چقدر خالی از صفا است لحظه های بی تو بودن و چقدر زود و بی فایده

می گذرند لحظه هایی که بی یاد تو سپری می شوند ،

 چقدر زود گاهی دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ می شود

و چقدر زود حس با تو بودن دیر می شود .

دستم در دست زمان است ، و زمان چه آرام و مهربان

مرا با خود پیش می برد و در گذران لحظه ها چقدر خوب

 حس با تو بودن را در درون خود احساس می کنم .

گاهی آرام آرام دستم را از دست زمان بیرون می آورم

و دست در دست شقایق های دشتش می گذارم

 و چقدر خوب عظمت ، زیبائی ، بخشندگی و

مهربانیش را احساس می کنم .

گاهی دستم را به گرمای آتش ،

به زلالی آب ، به بخشندگی خاک ، و به گردش باد

می سپارم و همه دستانم را به گرمی می فشارند و

سرود سبز زندگی را سر می دهند و من هم ،

هم صدا سرود زیبائی با تو بودن را برایشان زمزمه می کنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9 AM  توسط شقایق  | 

ای آنکه از هر مهربانی مهربان تری.

تو را می خوانم ای خدای من جز از تو از

   هیچ کس حاجت خویش نخواهم ، و تنها

      از قهر و خشم تو بر نفس خود نگرانم .

          این توئی که همواره مهر تو به قهر تو

            پیشی گیرد و رحمت تو بر غضب غلبه کند .

         پروردگار من  تو را سپاس و ستایش می کنم

      که بر عیب های فراوان من پرده ی استتار

 افکنده ای و رسوائی من روا نداشته ای .

     چه بسیار بدی که از من دیده ای ولی مرحمت

         تو مصلحت ندانست دیگران هم ببینند و

             بدی های مرا به بدی پاسخ گویند .

         بزرگی تو مرا کوچک تر از آن میدانست

      که به عقاب من تعجیل روا دارد و شتاب زده

 سزای کردار مرا در کنارم گذارد .

                                                                                     

 صحیفه سجادیه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10 PM  توسط شقایق  | 

صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را *** ولي من باز پنهاني ترا هم آرزو کردم

 

 مي‌گويند خداوند را سه هزار نام است : هزارتا از آنها را بر فرشتگانش ظاهر ساخته ، هزارتاي ديگر را براي پيامبرانش آشكار كرده؛ ‌سيصد نام ديگر از آنها در زبور ، كتاب مقدّس داوود (ع) آمده، سيصد نام در تورات ، سيصد نام در انجيل و نود و نه نام در قرآن مجيد است. اين نود و نه نام به نام اسماءالحسني (  نيكوترين نامها)  معروفند . يك نام از اين سه هزار نام را هم كه نام ذات اوست ،‌براي خود در قرآن مجيد پنهان داشته است .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11 AM  توسط شقایق  | 

عجب که با همه دانائی، این نمی دانست

 

     به شیخ شهر فقیری ز جوع برد پناه

     بدین امید- که از جود، خواهد ش نان داد

     هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:

     اگر جواب ندادی نبایدت نان داد

     نداشت حال جدال آن فقیر و، شیخ غیور

     ببرد آبش و، نانش نداد - تا جان داد

     عجب که با همه دانائی، این نمی دانست

     که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد

     من و ملازمت آستان پیر مغان

     که جام می به کف کافر و مسلمان داد

                                                                                              آذر بیگدلی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 8 AM  توسط شقایق  | 

ساحل

ساحل

پیرمردی در ساحل دریا در حل قدم زدن بود ُ به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی

به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را

 یکی یکی به دریا  می انداخت .

پیرمرد به دخترک گفت : دختر کوچولوی احمق ُ تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را

نجات بدهی ُ آن ها خیلی زیاد هستند .

دخترک لبخندی زد و گفت : می دانم ولی این یکی را می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را

 به دریا انداخت و این یکی را و به دریا انداخت و این یکی ....

هر چیزی که بگوئی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد . بیاییم بهترین ها را

برای دیگران بخواهیم تا خداوند نیز بهترین ها را برایمان بخواهد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 12 PM  توسط شقایق  | 

بقيه الله خير لکم ان کنتم مومنين

((سلام بر مهدی ُ جوهر دین و نور یقین ُ ذخیره الهی و منجی نهائی))

 

به دلم قول داده ام تا از بوي زنده شدن خاطراتش

چهره در هم نکشم

بلکه با نفس هاي عميق

او را در ياد آوري گذشته هايش همراهي کنم

به گلدان هاي شمعداني پشت پنجره نيز قول داده ام

که حتما جرعه اي از محبت باران به آوندهايشان بچشانم

آري دلکم صبر بايد کرد

باران حتما خواهد باريد

بلکه با نفس هاي عميق

او را در ياد آوري گذشته هايش همراهي کنم

به گلدان هاي شمعداني پشت پنجره نيز قول داده ام

که حتما جرعه اي از محبت باران به آوندهايشان بچشانم

آري دلکم صبر بايد کرد

باران حتما خواهد بارید

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 6 PM  توسط شقایق  | 

چي ميشد اگه ...؟

چي ميشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1 PM  توسط شقایق  |